داستان کسب و کار

رستگاری اجباری (خاطره ای واقعی از احمدرضا نخجوانی مدیرعامل شاتل)

خاطره واقعی احمدرضانخجوانی

سی سال قبل، پسری در میان هم کلاسی های من بود که اندام درشتی داشت و ضمن زیرکی، قدرت بدنی او ابزاری برای زورگویی اش به همه ی اطرافیان بود. به خوبی به خاطر دارم که درباره ی حل مسئله ی به نسبت پیچیده ای که معلم به ما داده بود با او اختلاف نظر داشتم و چون حریف استدلال من نمی شد، از قدرت و درنده خویی اش استفاده می کرد و بارها و بارها به همین خاطر، با چشم کبود و سر و روی زخمی به خانه رفتم چرا که در آن هنگام، کم تر از امروز، یک دنده و سرتق نبودم و از شیوه ی حل مسئله ام کوتاه نمی آمدم.
در نهایت نیز برای من که شاگرد اول کلاس بودم، چنین دلیل می آورد که من نمی فهمیدم چه قدر این “مسئله” مهم و سرنوشت ساز می بود و هرآینه امکان داشت در آزمونی که به زودی توسط معلم برگزار می شد، بیاید. در حقیقت، او خیر و رستگاریِ من را در آزمونی می خواست که البته برگزار شدن اش نیز به وهم و گمانِ شاگردان ارتباط داشت و تا جایی که به خاطر دارم، هیچ گاه برگزار نشد. در ضمن، من هم حق نداشتم خود برای رستگاری ام، راهی انتخاب کنم یا آزادانه بگویم نمی خواهم در آزمون یادشده نمره ی قبولی بگیرم.

وقتی به این آدم فکر می کنم، می بینم آنچه این پسرِ نابخرد را خیرخواه ما ساخته بود، سلاحِ جور و ستمی بود که طبعیت در قالب اندام درشت به او هدیه داده بود و به هر حال، زورگویی به دیگران، در کوتاه مدت می تواند دوام داشته باشد و به هر روی برای انسان های ناآگاه و جاهل، لذت بخش است.

اینک سه دهه از آن ماجرا می گذرد. هر کدام از شاگردان راه خود را رفتیم و هر یک سر از جایی در آوردیم. اما چه بسیار شاگردانی که دل شکسته از رفتار این هم کلاسی خیرخواه با سر و روی زخمی به خانه رفتند تا شاید در آزمون معلم رستگار شوند! آنچه امروز از این ماجرا باقی مانده، همان است که در مقیاس وسیع به آن “تاریخ” می گویند.

– احمدرضا #نخجوانی / آذر ۱۳۹۴

پ.ن. بهانه ی نگارش این نوشتار، پیامی ست که فردی ناشناس برای شرکت و البته نام آشنا برای من (با وجود گذشت سی سال) و با هدف یافتن شغلی که تنها نیازمند قدرت فیزیکی ست، ارسال کرده است و در بخش انتظارات اقتصادی نوشته است: هرچه شما صلاح بدانید!

یک دیدگاه ارسال کنید