داستان کسب و کار

یک داستان خواندنی مدیریتی

داستان مدیریتی

پادشاهی احساس بيماري می کرد و حال و روز خوشی نداشت، خيلي زود دريافت که فرصت زيادي ندارد و رفتنی است. او به زندگي پر تجملش مي انديشيد و  با خود مي گفت : من 4 همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها مانده ام.

به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت: من از همه بيشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهاي فاخر کرده ام و بيشترين توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آيا با من همراه مي شوي؟ او جواب داد به هيچ وجه! و  از کنار او گذشت.  پادشاه غمگين، از همسر سوم سوال کرد و به او گفت : در تمام طول زندگي به تو عشق ورزيده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آيا تو با من همراه ميشوي؟ او جواب داد: نه، زندگي خيلي خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد. قلب پادشاه فرو ريخت و بدنش سرد شد. بعد به سوي همسر دومش رفت و گفت من هميشه براي کمک نزد تو مي آمدم و تو هميشه کنارم بودي. اکنون در حال مرگ هستم. آيا تو همراه من ميآيي؟ او گفت متأسفم ، در اين مورد نميتوانم کمکي به تو بکنم، حداکثر کاري که بتوانم انجام دهم اين است که تا سر مزار همراهت بيايم. جواب او همچون گلوله اي از آتش پادشاه را ويران کرد. ناگهان صدايي او را خواند، من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقي نمي کند به کجا روي، با تو ميآيم.پادشاه نگاهي انداخت، همسر اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذيه، بسيار نحيف شده بود. پادشاه با اندوهي فراوان گفت: اي کاش زماني که فرصت بود به تو بيشتر توجه مي کردم .
در حقيقت، همه ما در زندگي كاري خويش 4 همسر داريم. همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به اينکه تا چه حد برايش زمان و امکانات صرف کرده ايم و به او پرداخته ايم، هنگام ترك سازمان و يا محل خدمت، ما را تنها مي گذارد. همسر سوم ما، موقعيت ما است که بعد از ما به ديگران انتقال مي يابد. همسر دوم ما، همكاران هستند. فرقي نمي کند چقدر با هم بوده ايم، بيشترين کاري که مي توانند انجام دهند اين است که ما را تا محل بعدي همراهي کنند. همسر اول ما عملكرد ما است . اغلب به دنبال ثروت ، قدرت و خوشي از آن غفلت مي نماييم. در صورتيکه تنها کسي است که همه جا همراهمان است.

همين حالا احيائش کنيد، بهبود سازيد و مراقبتش كنيد! نگذارید لاغر و نحیف باشد!

یک دیدگاه ارسال کنید